بالاخره یک روز خیلی چیزها به شکلی می شود که تو دوست داری. کافیست کمی بیشتر تلاش کنی.
برچسب:
نویسنده: پارسا زارعینیا
همیشه از بی برنامگی فراری بوده ام. هر از چندگاهی دچار سردرگمی می شوم. یعنی خودم را هم فراموش می کنم. اصلا نمی دانم در زندگی ام چکاره ام یا از زندگی چه می خواهم. مثل خانه ای که آن قدر به هم ریخته می شود که دقیقا نمی دانی از کجا شروع کنی، آن وقت ناچاری بنشینی و فکر کنی تا در کوتاه ترین زمان ممکن همه چیز را سروسامان دهی زندگی من هم دقیقا همان شکلی می شود. این بار یک خرده دیر توانستم به خودم بیایم و بدانم که خب حالا باید چکار کنم. اما بالاخره فهمیدم که خب حالا باید چکار کرد...
برچسب:
نویسنده: پارسا زارعینیا
برچسب:
نویسنده: پارسا زارعینیا
برچسب:
نویسنده: پارسا زارعینیا
برچسب:
نویسنده: پارسا زارعینیا
شما یک نفر را خیلی دوست دارید. بعد خیلی خیلی او را دوست دارید. بعد عاشقش می شوید. خیلی خیلی عاشقش می شوید. بعد هوا وَرش می دارد. شما یواشکی عقب می کشید. «دوستت دارم» هایتان را با زیرکی آرام آرام پس می گیرید. آن وقت درست شب تولدش، بیرون انداختنش از زندگیتان را جشن می گیرید. به همین سادگی! به همین خوشمزگی!
برچسب:
نویسنده: پارسا زارعینیا
برچسب:
نویسنده: پارسا زارعینیا
سکوت می کنم. رویم را بر می گردانم. با خودم فکر می کنم می توانست بهتر بگوید، مثلا:
- خوشحالی که همدیگر را می بینیم؟
آن وقت من لبخند می زدم، با هیجان پاسخ می دادم:
- البته...
برچسب:
نویسنده: پارسا زارعینیا
برچسب:
نویسنده: پارسا زارعینیا